448 - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 16:06
صبحی که بد از خواب بیدار بشم، مثل امروز با سروصدا تا وقتیکه دوباره بخوابم بدعنقم. سایتهای فروش خونه رو می بینم، دلم می گیره که توی این دنیا هیچ سهمی ندارم.
449 - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 16:06
صبح که بد بیدار شدم، ظهر گلودرد و سردرد اومد سراغم، تا ساعت چهار خوابیدم، بیدار شدم اثری نبود از گلودرد و سردرد، دوش گرفتم و بعد هم مشغول کار شده بودم که هوس نسکافه کردم، شیر نداشتیم تو خونه، رفتم گرف
450 - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 16:06
نمی دونم چرا از حق خودم گذشتم و طرف مقابل رو که مقصر بود رو بخشیدم، اما اشتباه کردم باید همانطور می گذاشتم بمونه، حرف ناروا رو باید برد پیش قاضی، اینقدر ضمیر ناخودآگاه رو درگیر کرده که گاهی خواب می بینم، اما اینبار حرف ناروا تکرار بشه واقعاً میرم پیش قاضی! الان هم اصلاً حالم خوب نیست! بدبختی هایم اس...
451 - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 16:06
وقتی در آینه به خودم نگاه می کنم و به عمق چشمهایم دقت می کنم، چیزی در خود نمی بینم جز غم که بخواهم به آن افتخار کنم، دلم می گیرد از اینکه در مواجه با مشکلات و ترسهایم آنقدر که باید قوی نبودم و آنها شکستم دادند و حالا راکد مانده ام و سالهاست در دنیایی معمولی زندگی می کنم. کاش من هم خاص می بودم و ساله...
452 - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 16:06
تلویزیون مراسمش مولودیش طوری بود که فکر کردم فردا شهادت هست!
315 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:29
کاش همه عمر من هم مثل خوابی بود که پریشونت می کرد اما همینکه بیدار می شدی، لبخندی به پهنای صورت می زدی و خوشحال از اینکه خواب بوده و یا اینکه خدا مثل فیلم سینمایی نشونم می داد اینهارو که اینطوری هست زندگیت می خواهی خلق بشوی؟! کاش تلخ نبود.
317 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:29
پروسه چهل روزه با شکست روبرو شد، به دلیل سرما خوردگی!خیلی فکرهای ناامید کننده اومد سراغم از دیروز که از اون جلسه توجیهی مضحک برگشتم. دارم به همه دنیا شک می کنم، اینجوری پیش برم زندگیم از دستم رفته، مثل الان که بخشی ازش رفته. فکرم به جایی نمی رسه، شکست پشت شکست، مگر نه اینکه شکست پله موفقیت هست، چرا ...
318 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:29
واسه شروع، خوب بود خداروشکر، البته استراحت از هفته قبل خورد اما شدت و ضعف داشت ، همینو روند رو ادامه بدم خیلی خوب می شه! خواب رو هم تنظیم کنم، دیگر مشکلی نیست، احتمالا یکشنبه آینده آزمون پارت دوم رو د
319 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:29
امروز رو راضیم از خودم. و همینجوری باید خودمو راضی نگه دارم همیشه. باید به دستش بیارم. صبح ها هم زودتر بیدار می شم که جبران بشه عصرهایی که خونه نیستم. و البته باید واسه آزمون یکشنبه بخونم در کنارش. صدای زوزه باد میاد، امیدوارم برف ببیاره چون هوا بشدت سرد شده. چقدر روند زندگی ها عوض شده، خدایا توی ای...
320 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:29
از خودم راضی نبودم امروز، دیشب تا صبح همش خواب می دیدم، صبح که بیدار شدم خسته بودم، طوریکه فکر می کردم تا صبح مشغول کار بودم، بعد هم بحث کتاب شد و اینترنتی سفارش دادم، کمی کارهامو انجام دادم.بعد هم کلاس که آزمون یکشنبه قطعی شد و بعد از برگشت ریکورد نوشتم، چندتای دیگر مونده، امیدوارم زودتر بتونم تموم...
321 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:29
متاسفانه به دلیل خوردن پروپرانول، که دیشب هم مجبور شدم بخورم، صبح دیر بیدار می شم، پنج ریکوردم مونده که می نویسم، سعی می کنم تا آخر وقت امروز تمومش کنم. ترم بعد هر روز، ریکورد اون روز رو می نویسم که پایان ترم سخت نشه کارم.
322 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:29
یک ساعت پیش کارم تموم شد!، از فردا بر می گردم به روال اصلی.
323 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:29
چقدر از دیشب تا همین لحظه گرفته ام و دلگیر، از همه و همه بالأخص خودم! چقدر توی خودم گره خوردم و مردم! چقدر من لعنتی شدم و تهوع آور، از اینی که الان هستم متنفرم. هر چه سگ دو زدم نشد، زورم بهش نمی رسه! کاش همین لحظه دنیای من با بسته موندن همیشگی چشمهایم تموم می شد!
324 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:29
امشب هم مثل شبهای دیگر هست، به خاطر یک دقیقه این آدم چه کارها که نمی کنند، انگار شب عید است و لنگ موندن!
تهران من تو رو در بارونی ترین حالت ممکن میخوام - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 20:04
فردا عازمم شهر قشنگمم بعضی وقتا لازمه تو خونه بودن نه خیلی زیاد ولی بودن
این داستان خرد شدن - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 20:04
امروز سر کلاس طراحی خرد شدم کسی نفهمید خودم فهمیدم کارام به طرز عجیبی بد شد پرتره گندم رو ۳ بار کشیدم و گذاشتم کنار حس مسخره و حال بهم زنیه که بعد یه سال اینجوری باشم کاش استاد میرید بهم و میگفت کارت خیلی افتضاحه کاش از زغال بکشیم بیرون هیچ وقت هیچ وقت نمیخوام تبدیل به اونی بشم که کارش ضعیفه
گذشتن و رفتن پیوسته - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 20:04
فرزاد دیشب گفت که داره میاد شیراز گفت ببینمت گفتم باشه حالا امشب استوری گذاشت که برگشته تهران مرسی مرسی که بهم میفهمونید آدما تو زندگیم میان و میرن و انگار هیچوقت هیچوقت نمیخوان بمونن توقف کنن این وضعیت تخمی امیدوار کننده رو پایان دادم بهش مرسی فرزاد بابت یاداوری موضوع نموندن آدمها تو زندگیم
مشمئز کننده - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 20:04
این حرف های حال بهم زن (مکالمه با ف ) چیکار میکنی نقاشی کجایی خوابگاه ببینم خوابگاه رو ؟ نه نقاشی و تو رو عکس نقاشی رو میفرستم ببینمت ببینمت و اصرار های زیاد با اموجی چشم های قلب قلبی من که دیروز
اذان - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 20:04
سر کوچه خوابگاهمون مسجد هست صدای اذونی که میاد نمیدونم چرا ولی بسیار برام دلچسب شد من نه نماز میخونم نه آدم مومنی هستم نمیدونم آواش قشنگه خوبه
روزمرگی - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 20:04
چرا نمیام اینجا بنویسم چرا نمیدونم چی بنویسم از چی باید بگم از لحظه لحظه حضورم تو دانشگاه بیزارم چرا دلیل خاصی ندارم ولی بیزارم :) بزار برم طراحی کنم